دست و پایی می توان زد ، بند اگر بر دست و پاست/
وای بر حال گرفتاری که بندش بر دل است
روغنی در شیشه بینی صاف و روشن ریخته/
غافلی بر سر چه آمد کنجد و بادام را
آن ثمر بر شاخه، نان خامی خود می خورد/
ما به جرم پختگی ، از شاخسار افتاده ایم
این همسفران پشت به مقصود روانند/
شاید که بمانم قدمی پیش تر افتم
به خودت نگیر شیشهی پنجره
تمیزت میکنند که کوه را بیغبار ببینند
و آسمان را بی لکه
به خودت نگیر شیشه
تمیزت میکنند
که دیده نشوی .
-------------------------
یقه بالا میدهیم
دستها در جیب
سیگار به ته رسیده میان ِ لب
به دیوار تکیه میدهیم
نه که کارآگاه باشیم یا عضو مافیا
نه
بدبختیم
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینی