من ماندهام خموش که این قتلگاه دهر
کی نوبت مرا ز قرعه میکشد برون
و او هم نشسته به سوگ من
چشم در چشم که میشویم، او مرا نمیبیند
صدا هست و تصویر نیست و یا برعکس
چه فرقی میکند، باور دارم که مرا میبیند و میشنود اما این دیدن و شنیدن نه برای او کافیست نه برای من
هر دو به این نیمبند رضا دادهایم که به هم بند بمانیم، حتی اگر شده نیم
هرگز کمان نمیکردم که پیشرفت مرا دلنگران پسرفت میکند، این شاید از حادثههای دیگر سهمگینتر باشد
من با همه وجود به جایی رفتم که هیچ کس با من نیامد. و من وجودم رفته بیآنکه قطعات یدکی داشته باشم.
شما فکر کن تا پارکینگ رفتی و سوییچ نبردی. نشستهای از پشت شیشه نگاه میکنی به درون ماشین ولی دلت با او نیست چون کلیدش را نداری و قطعههای خودت گم شده
مینشینی به خودت میخندی، مینشینی اسمت در قرعهکشی دربیاید
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینی